تبليغاتX
بوی گل مـــــــــــریــــــــــم
اینها دست و دل نوشته های من هستند که می خوانید...

با یک تفال از حافظ واین مطلع:

چوباد عزم سرکوی یار خواهم کرد          

                             نفس به بوی خوشش مشکبارخواهم کرد .           

دیروز

      عطر تو فضای خالی مرا پر کرده بود وغبار سیمین گذرت در آغاز آینه ها پیدا بود.

دیروز

      وجودم خستگی را بیس از هر روز ذیگر احساس می کرد وصدای تپش پنجره ها غریبانه تر به گوش می رسید.چشمم بی تابی می کردو می خواست اندکی ازبغض های دلش را بر گستره ی ورق جاری کند.

دیروز

       دل من تنها تر از همیشه در بی راهه های سکوت بدنبال تو می گشت واین نهایت نا گفته ها را آغاز می کرد.

ای بهترین می دانی

                          تو تنها کسی هستی که هر شب وشبها در ناله ی جیرجیرکها و هق هق پیچکهای خشک با خیالت تا سپیده ی صبح بیدار می مانم؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط حامد محمدی در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 6:3 بعد از ظهر |
ای مقدس وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود تا شبی پر ستاره جان بگیردو کوچه از پای عابران خالی شود ... من

من از دخمه ی تنهایی خویش بیرون می ایم و زیر نور ماه مهر سکوت را از لبانم جدا میکنم تا زمزمه کنم نام عزیزت را.

وعشقت را به دست کوچکی بسپارم تا به هر کجا میخواهد سر بکشد بدون انکه کسی مرا روح فرض کند.

و من فارق از هجوم وهم انگیز تنهایی از لحظه های خاکستری ام زیبا ترین جام دقیقه ها را بنوشم و خواهم نوشید تا این چنین شب را لبریز از یاد تو با سپیده دم پیوند دهم.

شعر:

مرا عشقت ببین تا کجا برد

چه آرام و چه زیبا بی صدا برد

شکوه لحظه های سبز یادت

 دو بالم داد و تا پیش خدا برد

شدم مبهوت و شیدای نگاهت

نه فهمیدم نه پرسیدم چرا برد؟

دو چشم مست و خونریز تو اما

مرا تا بی کران لحظه ها برد

فراتر از زمین و آسمانها

ببین که تا کجا عشقت مرا برد.

+ نوشته شده توسط حامد محمدی در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:13 بعد از ظهر |
 

الهی خوب می دانی که هستم            همان که گوهر ایمان شکستم

همان که جام غفلت سر کشیدم          به روی بام ذلت پر کشیدم

همان که سجده ات از یاد بردم              به در یای جهالت دل سپردم

همان که سجده ات را خوار کردم            خلایق را ز خود بیزار کردم

همان که ابرو را سر بریدم                    به دنبال لک شهوت دویدم

الهی من همانم من همانم                     همان حیوان صفت کا فر نشانم

                              

+ نوشته شده توسط حامد محمدی در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 12:37 بعد از ظهر |
مادر

وقتی که باران پاییزی به پنجره ی اتاقم می خوردآنهم در غروبی بی انتها

وقتی که بلبلان نغمه سرایی میکنند

وقتی اولین تابش خورشید به صورتم می خوردبه یاد تو هستم.

وقتی به تو فکر می کنم تو را به وسعت آسمان تو را به رنگ

صبح بابوی مریم های سپیدبه لطافت دریامی بینم.

چشمانت مثل یک معجزه به من نور می پاشد.من تورا وقتی می

گویند(بهشت زیر پای مادران است)به رنگ خدا میبینم.

او رفت ولی هنوز چشمهام در آواز نقطه ای دور در لحظه ای

پایانی عطر یاس را حس میکند ودلم هنوز در ورای غربت چشم به راهش است.

مادرم:

آنگاه که در اقیانوس چشمهای زیبایت پسر تنها و پریشانی که

همواره قلبش به یاد تو میتپد اینگونه بادستانی خالی وسینه ای

پر عشق

چه چیزی می تواند زیبا تر از یک تپش یک نگاه جان فزاو یک

کنش لبخند دار باشد؟

در این رویای از تو گفتن و با تو در کنج خیال خلوت کردنْ موجود با

احساس و تنهایی دوست دارد بگوید:دوستت دارم مادر.

 

 

+ نوشته شده توسط حامد محمدی در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |