با یک تفال از حافظ واین مطلع:
چوباد عزم سرکوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبارخواهم کرد .
دیروز
عطر تو فضای خالی مرا پر کرده بود وغبار سیمین گذرت در آغاز آینه ها پیدا بود.
دیروز
وجودم خستگی را بیس از هر روز ذیگر احساس می کرد وصدای تپش پنجره ها غریبانه تر به گوش می رسید.چشمم بی تابی می کردو می خواست اندکی ازبغض های دلش را بر گستره ی ورق جاری کند.
دیروز
دل من تنها تر از همیشه در بی راهه های سکوت بدنبال تو می گشت واین نهایت نا گفته ها را آغاز می کرد.
ای بهترین می دانی
تو تنها کسی هستی که هر شب وشبها در ناله ی جیرجیرکها و هق هق پیچکهای خشک با خیالت تا سپیده ی صبح بیدار می مانم؟؟؟؟؟؟؟

